تبليغاتX
سایه های احساس /حمید رضا نادری/کاشمر
سایه های احساس /حمید رضا نادری/کاشمر

اشعار و نوشته ها


غزل برای امام رضا (ع)

جشنواره ی شعر رضوی در فضایی کم رنگ به پایان رسید من که شعرم آماده نبود و در بخش آزاد شرکت کردم از حال و هوای آن در فینال بی خبرم اما شعرم را امروز برایتان پست می کنم :

هفت آسمان نشست و هشتم قيام كرد

شب دامنش كشيد و ماه احترام كرد

پروانه هاي نورپريدند تا حرم

خورشيد سر فكنده به آقا سلام كرد

شب زير گريه زد ابري و زار زار

پس عقده هاي كهنه ي خود را تمام كرد

مردم براي چيست به اينجا شتافتند

اين شاه عادلي است مگر بار عام كرد

روزي شنيده اي فلجي را كه مي خزيد

اين دكتر عجيب دوان روي بام كرد

تا رسم عاشقان بزرگ است مي شود

از جان خود گذشت ولي حفظ نام كرد

پستي ببين كه به جاي نبرد تن

دشمن سپاه زهر درآهنگ جام كرد

16/8/1388 

 

88/08/20 توسط حمید رضا نادری |

غزل

چشمه در چشمه مرا خاطره پر می گیرد

می وزد باد ز هر برگ خبر می گیرد

کوهساری که در آن کلبه ی افکار من است

خواب فردای مرا باز ز سر می گیرد

هر تمشکی بدمد از بن یک خنجر تیز

رنگ بی حرمتی از خون جگر می گیرد

سنگ در سنگ در اندیشه ی هم سیالند

سینه از سینه چرا زنگ خطر می گیرد

شعله ی مشغله ها می رسد آن جا گاهی

رگ خشکیده ی هر خار شرر می گیرد

این درست است که در حافظه ی یک شاعر

جنگ الفاظ سر قافیه سر می گیرد

یک رمان، عاقبتش قلعه ی آتش دارد

آتش عشق پسر ،پای پدر می گیرد

داستان من و یک عمر سرودن این است

یک نفر ساک مرا روز سفر ، می گیرد

 

 

88/07/26 توسط حمید رضا نادری |

سخنی با فیلمسازان و نویسندگان فیلمنامه

cliil3q1nexpc7bry4j2.jpg

آرش کمانگیر یا جومونگ

 مدتی دراز است که از شبکه ی ۳تلویزیون سریال افسانه ی جومونگ پخش می شود و طرفداران بسیاری نیز دارد .همانگونه

 که میدانیم ایران سرزمینی بزرگ است که روزگاری برای خود امپراتوری بوده و مهد تمدن جهان به حساب می آمده است

. اسطوره های فراوان دارد که آرش نمونه ای از آنهاست .به عقیده ی شما آیا شما جای خالی این موضوعات را در صدا و سیما

 احساس نمی کنید آیا بهتر نیست ما هم این افسانه ها را سریال بسازیم و در تمام جهان عرضه کنیم؟ تمدن بزرگ ایران آنقدر

 با نفوذ بود که صدها سال با وجود دگرگونیهای فراوان بپا ایستاد و پس از عرضه ی دین مبین اسلام نیز ایرانیان اسلام آوردن

د و بزرگترین دلیل اسلام آوردن ایرانیان فهم و شعور و فرهنگ انان بود.اما زنده کردن اساطیرمان هیچ منافاتی با مسلمانی م

ا ندارد و ما نباید از گذشته ی درخشان خود فراری باشیم چرا که ایرانیان از دیر باز یکتا پرست بوده اند.دین زردشت مهمترین

 دین به لحاظرمز وراز و تنوع اسطوره هاست و در کتاب اوستا حجم وسیعی از اخلاقیات وموضوعات دیگر آمده است و دوران

 چهارگانه زندگی از پیدایش جهان تا آخر زمان در آن گنجیده شده است .شاهنامه ی فردوسی نمونه ای از کتابهای شرق زمین

 است که ملیت ایرانی را با عظمت یک امپراتوری بازتاب داده است و سرشار است از داستانهای بکر و شیرین ، کتاب هزار

و یک شب ،مرزبان نامه نیز منابع بزرگی در زمینه ی پرداختن به افسانه ها می باشند. ما چیزی کم نداریم نباید بگذاریم امریک

ا و غرب جهره ای خشن از ملیت ایرانی به جهانیان بشناسانند.من تو شما باید آغاز کننده ی این حرکت باشیم.

88/01/31 توسط حمید رضا نادری |

یا د اشاره ای که نکردست مانده است

در انزوای خلوت مهتابی دلم

هرگز نشد به من بوزد چشمهای او

تندر کشیده است به بی خوابی دلم

یک روز بی ترانه در اعماق زندگی

در زیر انهدام جوانی که می شکست

من را که دیده بود ،ندید و سلام کرد

چیزی نگفت ،نگفتم

فقط مرا در زیر ذره بین خطر احترام کرد

جز یک نگاه ساده که ده سال گریه داشت

دیدی که روز گار به احوالمان چه کرد

آن سنت سیاه که ما را به باد داد

این فصل پنجم است که با سالمان چه کرد

او اعتماد داشت به عشق شلوغ من

وقتی که جز شب و روزی خجل نداشت

تصمیم می گرفت اگر در خیال خویش

اما مجال گفتن یک حرف دل نداشت!

87/12/24 توسط حمید رضا نادری |

دانه در دانه پرپر گنجشک

در درنگ طلایی خرمن

ای دریغا لمید تابستان

ای دریغا حضور ابری من

می دود آب رو به گندمزار

می خزد مرگ سمت گورستان

صحنه ی جنگ عشق عزرائیل

نفسم حبس می شود آلان

می دویدم میان گندمزار

دشتبان های های و بعد فرار

نبض گنجشک و مشت بسته ی من

هر دو را می دهد فرار فشار

عشق شاید شود بزرگ هنوز

گر چه در باغ کودکی پرت است

قلب گنجشک تا که می زند خوب است

دشتبان تا نمی رسد شرط است

87/12/23 توسط حمید رضا نادری |

 

فصل پنجم شنیده ای هرگز ؟

من در آن با غرور زاده شدم

در شب انتظار لرزیدم

و به دستی سیاه داده شدم

آری آن روزها که نفرین باد!

روز اربابی مترسک بود

کشتزاری که من در آن بودم

سایه در سایه بوته ی شک بود

فصل پنجم هنوز می آید

بعد سرمای بی سرانجامی

میوه هایی که مزه اش درد است

می رسد در برابر خامی

عشق یعنی شکست یعنی درد

فصل پنجم چنین به من آموخت

روزهایی که کهنه در هم ریخت

در غروبی جهنمی می سوخت

عشق یعنی تجسم شهوت

عشق یعنی زنی نگاه نکرد

عشق یعنی جوانیت کشک است

عشق یعنی کسی تمامش سوخت

در خودم گم هنوز دل دادم

می روم یا نمی روم اما

همه اش جمله ای است در ذهنم

من کجا ، کی به راه افتادم ؟

87/12/20 توسط حمید رضا نادری |

کمی مرگ آرامش روز درد

درین کوچه ی رو به پستی و سرد

اگر قرن فانوس می بود وسنگ

نمی گفتمت گرد مردی نگرد

فراموش کردم که جنگ دل است

مسلسل نمی خواهد اکنون نبرد

اگر قلعه عشق ویران نبود

همان روز اول نبودیم طرد

نوشتندبر سنگ قبر زمین                                            

خدایش بیامرزد از آنچه کرد

87/11/30 توسط حمید رضا نادری |

غزل

 

 این عشق تازه خانه برانداز می شود

چشم هوس نبود ولی باز می شود

کم کم حکایت تب این بوسه های داغ

در کوچه های شهر اثر ساز می شود

آن اخم تلخ فریب است کم کمک

با یک سماجت ادبی ناز می شود

فصل سکوت می گذرد اشتیاقها

در طعم یک غزل همه ابراز می شود

آن بوسه های شرم که اول قرار بود

شهوت امان نمی دهد و گاز می شود

هر سکه ای ز بوسه به من می دهی همان

در یک حساب سینه پس انداز می شود

87/10/03 توسط حمید رضا نادری |

یک غزل زمستانی تقدیم به دلهای آتشین

 برف آهسته نم نمک می ریخت

روی زخم زمین نمک می ریخت

دانه ها ریز منتها در هم

همه از زیر یک الک می ریخت

باز باران کنار بارش برف

بر سر کوچه ها به شک می ریخت

دانه های درشت تر گاهی

از الک جسته تک به تک می ریخت

گوشه ای برف گوشه ای نمناک

گرچه یکسان به روی لک می ریخت

از زمین یا که آسمان ز یکی

آن شب تیره یک کلک می ریخت

تند ، آرام ، بند می آمد

چه قدر آسمان خنک می ریخت

87/10/02 توسط حمید رضا نادری |

غزل

یک نفر در شب من خوابیده است

خوابهای غزلم را دیده است

گفته انگار دلم را شعرت

دانه کرده است در آتش چیده است

غزلت آمده مخفی یک شب

گنجه ی قلب مرا دزدیده است

وام خود کرده سپس اشک مرا

مثل باران همه جا باریده است

گفته شعر تو منم بی تردید

که به اعمال بدم پیچیده است

فکرهای تو خطاهای من است

که لباس غزلی پوشیده است

هر چه می خوانمشان می بینم

شعرهای تو به من خندیده است    

87/09/20 توسط حمید رضا نادری |

غزل

 نگو به من ننویسم بگو چه کار کنم

که از نوشتن افکار خود فرار کنم

ز من مپرس که قصدم برای گفتن چیست

مگو دروغ که می خواهم افتخار کنم

قلم بدست کمر خم شبیه تیر انداز

در انتظار که شعری مگر شکار کنم

شکار من نه برای شکم وتفریح است

نه اینکه سر ببرانم ویا به دار کنم

پی غزال نبودم غزل چرا هستم

چو حرف دل ننویسم چه اختیار کنم

87/09/07 توسط حمید رضا نادری |

دو بیتها

 

دوستان عزیز قبل از خواندن این دو بیتها لازم است بدانید که اینجانب آگاهی دارم که  وزن دوبیتی و  رباعی چیست  منتها اعتقادی ندارم  که خودم  را  در  بند  این موضوع  محدود نمایم  برای  همین  تمام  دوبیتی ها  و  رباعی ها را ((دو بیت ))نامگذاری کرده ام.

روز تا شب میان کوچه ی باد

می زند کودکی من فریاد

یا بشو بی خیال پیر ی خویش

یا ببر کودکی خود از یاد

 ***

 نشسته ام که بگیرد کسی سراغم را

به روی دست گرفتم اگر چراغم را

برای اینکه کسی گم نکرده ام باشد

دلم کشیده به آتش تمام باغم را

 ***

 دستتان را بکشید از سر غمخواری من

بیشتر می شود از پیش گرفتاری من

کودکیم شده تکرار خودم می دانم

منتها کار شما نیست پرستاری من

 ***

 ای یار بساز تا که ما آزادیم

با خنده خوشیم و دست کم آبادیم

یک عمر دراز دست خالی بودیم

اما عجبا که دل به هم می دادیم

 ***

 با بدان گر چه نجوشیم و دمخور نشویم

ولی از عشق محبانه ی هم پر نشویم

روزه آن نیست که یک ماه فقط نان نخوری

روزه داریم از آن روی که دلخور نشویم

 

87/09/02 توسط حمید رضا نادری |

غزل 11

این دشنه و این دیس فرصتها تمام است

خواهی برو خواهی بزن ماندن حرام است

تصمیم دل این است یا هجرت ویا مرگ

او منتظر در ایستگاه والسلام است

از سرکشی نفس سرگردان فتادیم

زندان نمی خواهد تن بیچاره رام است

چون داستانی روزها سرگرم خوابیم

در کوچه ی اندیشه شبها ازدحام است

افتاده بر خون سایه از نیرنگ در شهر

دودی که می پیچد خیال انتقام است

87/08/21 توسط حمید رضا نادری |

غزل 6

مثل کبریت چهل چوب خلال

یک یک آتش زده عمرم تا حال

سالها رفت ولی درد هنوز

میکشد عربده در من هر سال

خرد گشتند وشکستند و نبود

مشتی ریگی که بپاشد در کال

مثل یک کودک و یک برگ ومداد

همه انگشت نهاد ند به خال

قصه وقتی که به آخر برسد

میخورد تیر به پهلوی غزال

87/08/21 توسط حمید رضا نادری |

یک صفحه با شاعران کاشمری

با سلام خرسندم که جشنواره شهرستانی شعر رضوی روز پنج شنبه ۲۵/۷/۸۷ در محل سالن سرو برگزار گردید . تمامی آثار شرکت کنندگان را خواندم و در شعر چند شاعر  حرکت رو به رشد را دیدم .نمی خواهم نام ببرم اما مشخص بود تجربه های جدیدی کسب کرده اند . اما بیشتر آثار هنوز در همان ایستایی قبل به انتظار نشسته اند .می دانیم که با ید مطالعه کرد ، کتابهای نقد را خواند ، مجموعه شاعران قدیم و جدید را خواند ، باید دلیل شهرت تعدادی از شاعران زمان را مطالعه کرد ولی در پی آن نیستیم و بیهوده و تکراری به مغزمان فشار می آوریم .

بعضی با تاسف هنوز فکر می کنند که شعر یعنی نظم کلمات در حالیکه شعر مخیل است و ریشه در هفت وادی تو در تو دارد.به هر حال جالب است که هم آنان انتظار دارند نظم یا شعر شان برگزیده گردد.

87/07/27 توسط حمید رضا نادری |

دوبیتی8و 9

اینکه همسایه امان  یک  زن  زیبا شده است

روح مجنون شده این بار  ز  من پا شده است

گویی این زن، زن  معمولی  و  تنهایی نیست

خود لیلی است که مستاجر اینجا شده است

                                               ***

 وقتی  حباب   بوسه    به   پرواز   می شود

در   آسمان    عشق    اثر ساز     می شود

هرسکه ای ز بوسه به من می دهی همان

در  یک  حساب  سینه  پس انداز  می شود

 

87/05/26 توسط حمید رضا نادری |

غزل 5

87/05/24 توسط حمید رضا نادری |

دوبیتی 6 و 7

با بدان گر چه نجوشیم  و  دمخور نشویم

ولی از عشق  محبانه ی  هم  پر نشویم

روزه آن نیست که یک ماه فقط نان نخوری

روزه داری همه آن است که دلخور نشویم

                                                   ***

شب  نفس گیر اضطراب من است

دفتر مشق  بی حساب من است

پاسی از  شب  گذشته  تنها  ماه

پای  آیینه  قرص خواب  من  است

 

 

87/05/21 توسط حمید رضا نادری |

پند و اندرز

هرگز فکر نکن که چه بنویسم .

همیشه نوشتن همه ی موضوعات به کام نویسنده نیست.

نگو چند سال است که تحقیق می کنم ، بگو تا حالا چه تحقیقی انجام دادی.

به محتوای کار فکر کن نه به شهرت و اینقدر برای اینکه تو را بشناسند نخود هر آش نباش.

بعضی ها دیر آمده اند و می خواهند دود چراغ نخورده در لیست برترینها قرار گیرند.

سعی کنیم سبک فکری داشته باشیم نه سبکفکری.

ادامه...دارد...

 

87/05/19 توسط حمید رضا نادری |

غزل 4

برف آهسته نم نمک می ریخت

روی زخم زمین نمک می ریخت

برفها   ریز   و    منتها   در هم

همه از زیر یک الک می ریخت

باز   باران    کنار   بارش   برف

بر سر کوچه ها به شک می ریخت

دانه های    درشت تر     گاهی

از الک جسته تک به تک می ریخت

گوشه ای برف گوشه ای نم  خاک

گرچه یکسان به روی لک می ریخت

از  زمین  یا  که  آسمان  ز  یکی

آن شب تیره یک کلک می ریخت

تند   ،  آرام   ،   بند     می آمد

چه قدر آسمان خنک می ریخت

87/05/19 توسط حمید رضا نادری |

دوبیتی 5

همه ی شاعران و نویسندگان می دانند که هر چه بنویسند کسی حتی یک قران پول سیاه هم بابت نوشته های آنان نمی دهد و همسران محترمه هم به خاطر فکر مغشوش شوهر در همه ی اوقات ناراحتند.پس بدانید که به قول معروف بی گدار به آب نزنید البته بیشتر روی سخنم با کسانی است که تجربه ی کافی ندارند. این موضوع برای همه اتفاق افتاده که صد البته دوستان ،شاعری و نویسندگی را برای عشق و علاقه ادامه می دهند. من هم مثل شما دچار این موضوع شده ام گرچه کارمند دولت هستم وحقوق می گیرم ولی خدا وکیلی توانائی چاپ کتاب را با این بازار خرید کتاب و مشکلات دیگر که ناشران می دانند ندارم .لذا فکری کردم تا به جای چاپ وتولید کتاب آجر تولید کنم چون وقتی آجر را می خرند بهتر است کوره راه اندازی کرد.این موضوع را در یک دو بیتی خلاصه کردم :

هی نوشتم و نوشتم و زنم غر غر کرد

جیب خالی شد و اوقات گران را پر کرد

عاقبت فکر و خیال چه  کنم  کاری شد

و  چنین گشت  زنم  نان  مرا  آجر  کرد

 

87/05/19 توسط حمید رضا نادری |

دو بیتی 4

روز تا شب میان کوچه ی باد

می زند   کودکی  من  فریاد

یا بشو بی خیال پیری خویش

یا  ببر  کودکی خود  از  یاد

 

 

87/05/10 توسط حمید رضا نادری |

غزل 3

سرمایه زندگی عذاب است

این سینه، خرابه آسیاب است

یا  پیری   ما   جلو   کشیده

یا ساعت عمرمان خراب است

یا گوش شما کر است یا ما

شاید که سوال بی جواب است

یا مست به این جهان رسیدیم

یا   نیمه ی   آبها   شراب  است

دل    را   نرسیده  برده   بودند

اوضاع چقدر بی حساب است

خوشبختی  آدمی    که   گفتند

تفسیر    دروغین   کتاب   است

87/05/10 توسط حمید رضا نادری |

غزل 2

آنچه در خاطره ی پنجره ها می ماند

چون غباری است که از باد بجا می ماند

عاقبت  رفت  غریبانه  مسافر  روزی

چون خط فاصله از او رد پا می ماند

پرپری آمد و  این بار  قناری هم  رفت

روز  پرواز  پری   بعد  صدا  می ماند

روز صد بار دل ساده به او می بندیم

صد ویک بار در این کوچه رها می ماند

آشنا رفت ولی ساک پر از احساسش

در  خیالات  پریشان تو  جا   می ماند

شب شد این فاصله تا اینکه زمستان بارید

کوچه باغ  از  پر  پروانه  جدا  می ماند

87/05/05 توسط حمید رضا نادری |

شناخت یک مجموعه شعر

   کتاب امتداد عشق در بر گیرنده اشعار سپید است که در بهمن ۱۳۷۷ آن را منتشر کردم.

این اشعار در موضوعاتی چون :حدیث نفس ، عرفان،توصیف و بیان احساسات می باشد.

به عنوان نمونه یک شعر را از این مجموعه آورده ام:

سر حد نامرئی 

در انتهای بیکران لحظه ها

جایی که دنیا نجوای خود را در ابدیت می شکند

پروازه هایی است که عشق را در تکاپو هلاک می کند

پروازه هایی گستاخ

مانند جرقه های شتابناک روح

آوازه هایی که در گنبد تکامل از لخته ترین دلها

به سمت عروج فواره ها می شتابند

خیالاتی به شکل زمانهای سر در گم

با خوی بی منتهایی

فاصله ها در تقاطع نفوس متلاشی شده اند

تمام دانشها منظومه ای است

و به دور نا پیدایی هسته ای در گردشند

عالمی به شکل نا معین خواب هیجانات را دور می زند

و از سرتاسر بی خبری هوشی گره خورده عاید می شود

هوشیاری دریچه ای است

رو به دیواری از رموز

رمزها با قفل اهورایی در مخفی گاه فناست

انسانهایی به شکل حیرت

در فضای تردید معلقند

و عقربه های تفکر با حرکت وضعی

به دور جاودانگی می پیچند

87/05/04 توسط حمید رضا نادری |

فردوسی مرد همیشه جاوید ایران زمین

    تا کی می خواهیم اسطوره های غربی و شرقی را الگو قرار بدیم ؟در حالیکه شاهنامه فردوسی دنیای بزرگی است از داستانها و افسانه ها که می توانیم  به هر شکلی که بخواهیم از آن استفاده  کنیم. تاکی بچه های ما می خواهند کارتن های هرکول و باربی را نگاه کنند و الگو بگیرند.    آیا می دانید شاهنامه فردوسی  در طول  تاریخ باعث شده است که  فرهنگ و  زبان  ایران  جاویدان  بماند؟         ما که سریالهای تاریخی و اسطوره ای آمریکا ،کره،مصر و یونان را پخش می کنیم چرا سریالی در باره ی امپراتور ایران نمی سازیم ، چرا سریال رستم پهلوان را نمی سازیم ؟آیا نویسنده نداریم ؟! 

 

 

87/05/04 توسط حمید رضا نادری |

دوبیتی 3

ای  یار  بساز  تا  که  ما  آزادیم

با خنده خوشیم و دست کم آبادیم

یک عمر دراز دست خالی بودیم

اما عجبا که دل به هم می دادیم

87/05/03 توسط حمید رضا نادری |

غزل 1

دیار     کهنه ترین   مرز     آرزو خیزم

اگر  چه دهکده ای  بی بهار  و  ناچیزم

پناه صد دل درهم شکسته می جوید

غروب   پنجره های     سکوت    پاییزم

اساس خاکی من روی موج می لرزد

رهین   دلهره ی       اتفاق      دلریزم

غریبه است نگاهم در این جهان با عشق

مسافر   ابد    مرگ   وحشت   انگیزم

برای رونق من سال و ماه کم دارد

که  فصل  پنجم این  سالهای لبریزم

87/05/03 توسط حمید رضا نادری |

دو بیتی 2

نشسته ام که بگیرد کسی سراغم را

به روی دست گرفتم اگر چراغم را

برای اینکه کسی گم نکرده ام باشد

دلم کشیده به آتش تمام باغم را

87/05/03 توسط حمید رضا نادری |

دوبیتی 1

دستتان را بکشید از سر غمخواری من

بیشتر می شود از پیش گرفتاری من

کودکیم شده تکرار خودم می دانم

منتها کار شما نیست پرستاری من

87/05/03 توسط حمید رضا نادری |



سال 1343به جمع نوزادان پیوستم در 6 سالگی با گریه و ترس مرا در دبستان
نام نوشتند. و با اجبار تا سوم دبیرستان ادامه دادم .سال چهارم دبیرستان بخود آمدم و دیپلم گرفتم .دوران دانشگاه را با علاقه تا کارشناسی ارشد پیش رفتم.اکنون در شهر کاشمر از توابع استان خراسان رضوی سکونت دارم
ودر استخدام دانشگاه پیام نور می باشم.

hamidreza_nadery@yahoo.com

1- مجموعه ی شعر سپید امتداد عشق
2-شعر صحیفه ی سجادیه در حال بررسی
3-گزیده غزلیات چاپ نشده
4- دوبیتها در حال جمع آوری
و بلاگها:
/rnaderi.blogfa.com

RSS 2.0

Design By Parstheme